بایگانی: شهریور ۱۳۸۶

۲۰ شهریور ۱۳۸۶

دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب
از کوچه‌های شب خدا پیداست امشب
 
دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا
چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب
 
چشمان شب سوسوزنان در انتظارست
بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب
 
دریا کجایی؟ شعر من بی‌آبرو شد
از بس که گفت امشب همان فرداست امشب
 
دیگر دلم از استعاره ناامید است
امّا حقیقت همچنان زیباست امشب
 
از جزر و مد، از ماه هم چیزی ...

۱۲ شهریور ۱۳۸۶

این جاده بی‌تو عقب‌گرد می‌شود
خورشید بی‌تو بسی سرد می‌شود
 
دنبال مرد در این کوچه‌ها شدم
مردانگی‌ست که هی طرد می‌شود
 
در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی
خون مثلِ یک سگ ولگرد می‌شود
 
مردان شهر همه ته کشیده‌اند
آه این زمانه چه نامرد می‌شود
 
این جاده‌های نرفته وَ انتظار
این جا، تمامِ دلم درد می‌شود
 
باید که راه عقب‌مانده را دوید
باید گذشت وَ طی کرد! می‌...

۰۸ شهریور ۱۳۸۶

از کودکی‌هایم بیا تعریف کن دریا
من مانده‌ام بی‌خاطره در حجمِ این دنیا
 
در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض
در انتها در بی‌کسی‌ها رو به فرداها
 
فردای من از دست شد با روزهایی تلخ
با روزهایی رفته اینجا مانده‌ام امّا
 
تنها میان این همه تن‌ها، تتن تن تن
تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را
 
دریا بیا کولاک کن یک‌سر مرا گم کن
تا حس کنم از عمق جانم، فهم ای...